
سحر آخر است
روبروی گنبد طلاییات ایستادهام...
با دلی که حتی در جوار بارگاه تو هم تنگ میشود برایت!
دلم تاب رفتن ندارد!
تاب کندن و جدا شدن از تو را ندارد!
میگذارمش همینجا دلم را
گوشهی همین صحن با صفایت
خودت درستش کن
با صفایش کن...
ما را در سایت من به آرزوم رسیدم! دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 85